چرا آی تی نویس نشدم؟ آی تی نویسی در مجموع، پرخواننده ترین گونه نویسندگی روی وب هست. طیف مطالبی که من در آی تی باهاشون سروکار دارم چندان عامهپسندانه نیستند. نتیجتا دو راه پیش رو بود: نوشتن توی فرومهای تخصصی یا براهاندازی سایت یا وبلاگ تخصصی که البته نتیجهش چیزی نبود که دنبالشباشم. بگذریم که الان میپسندم اما وقتش رو ندارم، حداقل الان.
یک دلیل دیگه: آیتی نویسی در حالت موفقش اغلب یک مخرجمشترک داره، آنتیماکروسافتیسم. میشه گفت خواننده حرفهای مطالب آیتی هستم، از همهجا و در هرسبکی که باشه. مطالب مرتبط با تخصصم و اونایی که برام غیرمرتبطند. مساله جالب اینه که دوجور سایت آیتی داریم. سایتهایی که راهکار یا نرمافزار ارائهمیدن و اغلب ماکروسافتی هستن و اکثرا هم بین وبلاگهای پرخواننده نیستن! اما اگر سایت باشن جزو سایتهای پرترافیک هستند؛ و وبلاگهای غیرماکروسافتی یا ضدماکروسافتی که جزو پرخوانندهترین وبلاگها هستن.
ماکروسافتی ها بشکل کلاسیک بیشتر آفلاین هستند تا آنلاین که قابلدرکه؛ وقتی نگاه کنید خود ماکروسافت هم نسبت به وب یه همچین حالتی داره، شرکتی که تقریبا تمام دارائیش آفلاینه. ماکروسافتیها زیاد اهل شیرینگ نیستن، یا بهترهبگم کمتر اهل کانتنتشیرینگ و بیشتر اهل فایلشیرینگ هستن!
یه قدم جلوتر، چندتا آدم سیسکویی میشناسید که وبلاگنویسای معروفی باشن؟ خیلیکم. ضریب آفلاینی ماکروسافت رو ضربدر هزارکنید میشه ضریب آفلاینی سیسکوییها! در وب فارسی که باید ضربدر چندهزارش کنید.
نرم افزارهایی هستن که واسه این بوجود اومدن تا بستر کانتنتشیرینگ باشن، مثل فایرفاکس. یهکم آفلاینتر میشه اوپنآفیس. با هردوشون از ورژن اول همراهبودم، رشدشون رو دیدم و ناظر فراگیریشون بودم. از گمنامی تا شهرت فراگیر. یه رفیقی داشتم که وقتی بهش گفتم تایتانیک رو دیدی؟ گفت نه چون همه دیدنش! من باهاش موافق نبودم و نیستم، ولی تاحالا که اهل نوشتن درباره مسائلی که برای عموم جالبه نبودم. مثلا من یکسال از عمر و سرمایه قابلتوجهی رو اختصاص دادم به نسخخطی؛ دو سال دیگه هم واسه فلسفه و ادبیات – درحالیکه رشته تحصیلیم نبودن – و در واقع حجم نوشتن و تحقیقاتم که سنگین هم بوده، کاملا آفلاین و غیر آیتی بوده و مثلا اگر حالشو داشتم چندصفحه درباره مطلب موردنظرم نوشتم تا مثلا براوزری که همیشه ازش استفادهکردم، این یکی از دلایل مهم آیتی ننویسیم بوده. درحالیکه فلسفه بوجودآمدن و پرخواننده شدن وبلاگهای آیتی، از دلایلش، اصلی بوده کاملا برخلاف رویکرد من. البته راستشو بگم الان با خودم میگم کاش رویکردم جور دیگری بود.
جزو نت اسکیپیهایی هستم که در چندسال اخیر از فایرفاکس استفاده میکنن. ازش استفاده میکردم تا زمانی که میشد. زمانی که نتاسکیپ تمامشد، باید مطلبی در تجلیل ازش مینوشتم که ننوشتم. مطلب تقریبا آماده بود حتی، از خودش شروع میشد و میرسید به فایرفاکس. نمیگم هیچوقت، ولی هنوز فایرفاکس برام نتاسکیپ نشده، شایدم نشه.
لوگوی نتاسکیپ رو دوسداشتم و دارم، اسپلشاسکرینی که اون اواخر روی صفحه بازمیشد رو خیلی میپسندیدم. رنگ دیفالت خود براوزر و خیلی چیزای ریز و درشتی که میتونه آدمی مثل منو خاطرخواه! یه براوزر کنه، همه در نتاسکیپ بود. نور به قبرش بباره!
دوشنبهای که گذشت جشن روز آزادی نرمافزار بود و من بنا به علاقهی شخصی به این مقوله، سعی کردم مقداری پیش از شروع مراسم یا هرچیزدیگر، در محل حاضرباشم.
در واقع نمیدانستم این جشن کلا به آموزش نصب اوبونتو اختصاص دارد، تصوراتم از جشن روز نرمافزارآزاد، حضور گستردهتر، منسجمتر یا حداقل زمینههای متنوعتری بود، هرچند بههرحال! وردپرسیها کلی خوشحالم کردند، پرانرژی و خوشبرخورد. مشتاقبودم بلاگرها را از نزدیک ببینم و چندنفری را هم دیدم. دوروبر غرفهی وردپرسفارسی، میپرسیدم وبلاگدارند؟ اگر داشتند، اسم وبلاگشان را میپرسیدم، تعدادی عکسگرفتم از غرفهها و نسخهی سرور اوبونتو را پیداکردم، با یک کارشناس یونیکس همصحبتشدم و درمجموع خوببود. قسمت لینوکسهم بدنبود، بازدیدکنندههایی که از بهاشتراکگذاشتن تجربیات باآنها لذتبردم. اما خب دوستانوردپرسی هیچکدامشان در گزارشاتشان از روزجشن، نامی از اینجانب نیاوردهاند که خب، ایرادیندارد! درعوض من یادمهست و عکسهایی را هم که گرفتم اینجا میگذارم.
غرفهی کناری وردپرسفارسی را آقای خوشبرخورد و خوشحوصلهای اداره میکرد و متاسفانه، بهذهنم خطورنکرد که ممکناست ایشان هم از بلاگرهای وردپرسی باشند. نسخههای اوبونتو، کوبونتو و اوبونتوی نسخهی سرور را ازیشان گرفتم. آقایدیگری باحوصلهی زیاد، وسط همایشلینوکس روی ویستا وردپرس و نصبواستفادهاش را آموزش میدادند. رفتار اینبلاگر هم بسیار صمیمانهبود و درخاطرم مانده. بلاگر عصرونه را هم مشتاق بودم ببینم، کهدیدم اما ازین آقا خبرینشد! البته برخلاف ایشان که مدعیاند آمدهاند اما درهیچیک از عکسها نیستند، من خوششانس بودم! وقتی وارد اینصفحه شدم خیالکردم آلبوم عکسهای حضور خودم درجشن است! وبلاگ آقای نقیزاده را پیدانکردم، اگر دوستان لطف کنند لینکایشان را برایم بنویسند خوشحال میشوم. این آقا را هم همینجا ازیشان عذرخواهی بکنم، چون وبلاگشان را با دیگری اشتباهگرفتم – اگر الان اشتباه نگرفتهباشم! – تصاویر زیر بهترتیب از غرفه ی وردپرسفارسی، نصباوبونتو، کارگاه لینوکس و محوطهی نمایشگاه. برای اینکه مجبور به بازکردن همه نباشید، در اندازهی کوچک قرارداده شده و میتوانید تصویر موردنظرتان را انتخاب کنید، کلیک و در اندازهی بزرگتر تماشاکنید. این ماجرای دریافت اینترنتخوشسرعت هم آنقدری طولانیشده که احتمالا اگر برای شناسنامهیالمثنی اقدام کردهبودیم، تابحال انجام شدهبود! احیانا اگر دربین لینکها اشتباهی رخداده باشد، اطلاعبدهید درستش میکنم، بهقولمعروف کارنشد نداره!
+ باقی لینکها، مطالب مرتبط و عکسها ازین طریق قابل دسترسی است.



















لوئیس بونوئل، در خاطراتش ماجرایی را تعریف میکند بدین مضمون: آثار نقاش در معرض دید شخصی که دست میگذارد روی یکی از تابلوها و میگوید این شاهکار است، نقاش میگوید خیر آشغال است، به این دلیل و این دلایل، فاقد ارزش است. مخاطب، همرای با صاحب اثر میگوید بله همینطور است که میگویید، بدردبخور نیست. نقاش، زمین و زمان را بهم میدوزد!
وضعیت اول: فرض کن دفتری هست که درآن خاطرات و نظراتم را مینویسم، یا هرچه که به نظرتان میرسد، بسته به نظر خودشخص؛ دفتر را به هیچکس نشان نمیدهم، در آن می نویسم: برایم ارزشی ندارد کسی این نوشتهها را بخواند، برایم فاقد ارزش است. وضعیت دوم: میدانم نوشته ام را صدها نفر میبینند؛ اما جوری رفتارمی کنم که انگار خواندن و نخواندن این جملات توسط دیگران، اهمیتی ندارد، برایم فرقی ندارد… اما دارد.
بلاگر برجسته و مشهور بودن، برای خودش تریبونی ست، این مطلب را اغلب بلاگرهای حرفه ای میدانند. من چندان بلاگر نبودهام، اما وبلاگخوان دائم بودهام و با توجه به شرایط، محیط و امکانات؛ امید و اعتقادی به وبلاگها داشته و دارم. مواقعی بوده در این سالها که شاهد واکنشهای غریب بودم، اما نسبت به آن دلسرد نشدم. مثل زمان دعواهای وبلاگی یا … اعتقاد من به این رسانه، برآمده از خود واقعیت است، مانند هرچیز دیگری میتواند بین هیچ تا فوقالعاده، نوسان کند. میدانم وبلاگ، وبلاگ است؛ انتظار ندارم، باک ماشین را پرکند، پروازکند یا هرکار دگر؛ اما انتظار یک رسانه را ازآن میتوان داشت، چنانکه در همه جای این جهان مرسوم است. رسانۀ شخصی، بهاین منظور که مختاربودن و فردیت شخص، سیاستگزار اصلی است.
از دید بعضیها؛ مدیوم، کاغذ باطله است و برای برخی دیگر، مدیوم کاغذ باطله نیست. یکی حرفی میزند، کلی آدم میخوانند، میفهمند، نمیفهمند، نسبت به چیزی مطلعشان میکند، مطمئنشان می کند. حالا اگر بیربط گفتهشده باشد، اطلاعات غلطی داده شده به چندصدنفر. تناسب حرف و جایگاه گوینده، مهم است، حاشا کردن ندارد. هرکدام معرف دیگری است، نسبتشان مستقیم است، اندازۀ حرف، تناسب دارد با جایگاه گوینده. درهمهجا. این در ادبیات هست، در سینما هست و در هزار جای دیگرهم.
وبلاگ یک رسانه است، حد و اندازه و برد و بازخورد و وسعتش را هم تا حدزیادی خودش مشخص میکند، همین است که هست، بالاست، قدرت دارد یا نه، یکی از بیشمار سکوهایی است که نسبیت و اضداد، روی آن رژه میروند.